|
حرف تازه ای ندارم همون عشق سه ساله داره با تموم توان منو می سابه و می بره
|
حالا خوب می فهمم حال افرادی رو که می رن خودکشی می کنن
اون روزی که داشتیم تاریخ پوچ گرایی رو می خوندیم
رسیدیم به این که وجودگرایی با اکهارت و مارسل هنوز دینی بود
ولی از زمان کامو و سارتر دیگه کاملا مخالف وجود خدا شد
ولی این دو تا اساسی مخالف یه چیز دیگه هم بودن
خودکشی
چزا؟ چون اگه راستشو می گفتن مروج فساد تلقی می شدن
و تز دکتراشون هم منتشر نمی شد اون که کتاباشونه
اما محکوم کردن این افراد کار راحتیه
وقتی هم خونواده ات کنارتن هم تحصیلات داری
هم هنرمند و هم ورزش کاری
هم یه عالمه دوست داری هم یه کار خوب
ولی وقتی اصل و اساست سرجاش نیست
وقتی دستی نداری که باهاش غذا بخوری
لقمه ات طلا هم باشه دوستش نداری
وقتی اون چیزی که فقط خودت می دونی چیه
نیست
حاضری هیچ چیز نباشه ولی اون باشه
حاضری همه چیز از بین بره ولی یه خبری از اون بشه
وقتی یه دریا سوء تفاهم بینتون موج می زنه
وقتی تماس هاتون محدود می شه به سالی دو بار
وقتی با هر کسی رابطه می گیره جز تو که به حداقلی راضی هستی
وقتی حالا که شده همه چیزت می ذاره می ره
وقتی همه رو به خاطرش جواب کردی و می بینی نیست
وقتی می بینی نمی خواهد جایی برات داشته باشه
و تو هم هیچ جایی براش نداری
پس ادامه ی این زندگی معنایی نداره
شرح داغ دل دیوانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم وآبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم
و بدین ترتیب در مثل چنین شبی
در مثل چنین روزی
دست نورانی آقا بابک به قلم می ره
و تو منجم برام پاسخ می نویسن که :
"سلام من خوبم. تو هم یه ذره بزرگ شو!"
این پاسخ پیامی بود که بعد از شش ماه و هشت روز
پریروز براش نوشتم
من ازش احوال پرسی کردم براش آرزوی موفقیت کردم
از درساش و خونواده اش و دوستاش پرسیدم
این چیزیه که نشون بچگی کسی باشه؟
با این ترتیب من سالی دو بار
فقط سالی دو بار
بهش پیام می دم
تو واقعا برات این قدر سخته؟
آخ خدا سرم چه دردی گرفته
از این همه اشک که ریختم
چشم هام شده یه کاسه خون
برای کی؟ برای چی؟
تا حالا از راه های متفاوت
تلاش کردم توجهشو جلب کنم
و وقت هایی که نشده به اون راه بی اعتماد شدم
ولی این اشتیاق دیگه داره منو می کشه
هیچ معلوم نیست یهو یه کار احمقانه ای نکنم
نمی خوام نمی تونم نباید نمی شه
که همین طوری پیش برم ...
قسم می خورم به اسم خودش
که اگه به هر دلیلی ازش قطع امید کنم
حتما خودمو از دست خودم راحت می کنم
قول می دم
قسم می خورم ...
به اسم خودش ...
به جون خودش ...

יושבת לי בבית והמחשבות עולות
מתרוצצות בלי סדר ועושות לי בעיות
חושבת רק עליך, זה עושה לי טוב בלב
אני יודעת שקוראים לזה להתאהב.
אני אולי תמימה וזה הסוד שלי
אתה בשבילי לא סתם ידיד שלי
החברים אמרו אתה לא בשבילי
אז אל נא תשחק ברגשות שלי.
עזוב אותי בינתיים, תן לי הפסקה
אני רוצה קצת זמן כדי להירגע ממך
החיוך שלך הוא קסם שגורם לי לפיתוי
שקשה לי להפריד בין הרצוי והמצוי.
از حموم که در می آد
یه حوله لباسی بلند و گشادش تنشه
یه ذره از سینه و مچ های لاغرش پیداست
کلاهی که رو سرشه با فشار انگشتای باریکش
موهاشو به هم می ریزه و خشک می کنه
ذنپایی هاش خیسش رو در می آره
پای خیسش رو می ذاره رو کفپوش جلوی در
یه نفسی می کشه تو هوای خشک بیرون از حموم
از خنکی هوا سرفه اش می گیره
کلاهشو بر می داره
صورت سفید و موهای سیاهشو می بینیم
چی بگم از زیبایی بی حد و حصرش
که هم دیگرون حسودی شون نشه
هم بفهمن من چه ها می کشم از دست این راهزن دین و دل
چشماش چنان نازی داره که وقتی نگاه می کنه
انگار یه لطفی به همه کرده و اومده تو این دنیا
یه آوازی رو زیر لب زمزمه می کنه
می ره تو بهشت؛ تو اتاقش
و حوله شو در می آره
در و دیوار یه آهی از سر حسرت می کشن
می شینه رو تختش سرشو می گیره بین دستاش
همون طور برهنه یه سیگار روشن می کنه
صدای آهنگ فریدون می آد : وقتی بارون می زنه
بیرونو نگاه می کنه
از پنجره اتاقش
اون جا که سه پایه ی عکاسی شو گذاشته
برج میلاد پیداست
رو لبه ی کتابخونه اش کنار آینه قدی
کنار چوب اسکی هاش روی قالی چه ی کف اتاق
همه جا خاکستر سیگار ریخته
گرچه قابل دیدن نیست
چه تصورات لذت بخشی
می شه از ادا اطواراش یه داستان کامل نوشت
حالم به هم می خوره وقتی بلاگمو مرور می کنم
می بینم جز خودم حرفی نیس توش
خودم رو در مرکز همه چیز گذاشتم
و همه ی پدیده ها رو نسبت به خودم ارزیابی کردم
حتی حضرت صبح ازل و نقطه ی اول بابک رو
و مخصوصا ایشون رو
نوشتم : احساس من نسبت به فلان چیز چنینه
درک من از فلان چیز اینه
من ازش دلگیر شدم
من ازش خوشحال شدم
اون چی؟
اون کجاست؟
مگه نباید اون هم باشه؟
اصلا جز اون کسی نباید باشه
مگه اون نباید صاحب همه چیز باشه؟
چه اشتباه بزرگی و چه خطای ضایعی
توبه می کنم
و فرو می رم تو نقش تازه
حالا می بینی حمید خان
بابک عزیزم
سه سال شد و سه ماه و چندین روز
دیگه اون قدر دقیق نمی گیرم حسابشو
کجایی با کی داری چی کار می کنی؟
تصمیمت چی شد؟ می ری؟ می مونی؟
سوسو و ارمان چی شدن؟
از بچه ها کسی رو می بینی؟
کی می دونه جواب این سوالارو؟
می تونم بگم یه ذره جلوی موهاش خالیه
خط ریش بلند یه ریزه پایین لاله ی گوش
ته ریش شاید دو میلی با زیر لب چندسانتی
به ابروها و مژه هاش دست نزده بود
پاگر هم زده خیلی ماهرانه زده چیزی معلوم نیست
رنگ پوستش یکی دو درجه از شیربرنج تیره تره
بهتره بگم فقط رنگ داره والا سفیده
بینیش بی عمل انصافا خوشفرمه لباش کپی خودمه
چشم های پرسش گر و غم گینی داره
بند چرمی سیاه رو دور دور گردنشه کوتاه
از گودی گلوش پایین تر نمی آد
پیرهن مردونه ی طرح دار
چارخونه با مایه ی قهوه ای و سیاه
خلاصه این که یکی بی هیچ تفاوتی با خودمون
یکی عین این همه آدم که می بینیم
البته به شدت موسوی بازه
**
این ها مشخصات تنها فرند بابک تو منجمه
و جالبه که فیورتش هم نیست
یاتنت (هیاسینتوس) ورزش کار اسپارتی بسیار زیبایی بود
آخرین پسر دیومد و شاه اسپارت
که زفیر خدای باد غربی پیام آور بهار

و آپولو خدای هنر و حقیقت

هر دو عاشق او شدند.
او آپولو را انتخاب کرد
و زفیر برای انتقام
با فرستادن باد
دیسکی را که برای بازی پرتاب کرده بودند
به سر یاتنت کوبید
و او را کشت. و یاسنت در آغوش آپولو جان داد.


آپولو از خون او گل سنبل را به وجود آورد.

به یک جوان فعال برای کار فرهنگی تبلیغی نیازمندیم
برای کشیک بیست و چهار ساعته اطراف بابک
و ارسال اخبار لبخندهای ایشان به هر وسیله حتی با دود
به دلیل خلق تند حضرت ایشان
اولویت با انسان های متمدن و باکلاس است
با حقوق مکفی و انواع مزایا شامل
- سختی کار، بعید نیست ایشون دست به تیغ شه
- اضافه کاری در صورت کار در شب
- حق ماموریت در صورت سفر بابک ددری
به گوشه و کنار یا حتی خارجه
- و البته یه عالمه اجر معنوی
(در حد نجات دادن جان یک انسان خیلی سیه بخت)
داوطلبان تا من زنده ام خودتونو برسونین
چهارشنبه شب ها کنار دریاچه ی پارک ملت
یکی هست داره تند تند سیگار می کشه
و کمترین احتمال رو می دید
به این که آدم تو فکر کسی باشه
که این آدم اصلا فکر داشته باشه
همون منم
همونم من
گاهی به خودم می گم
لازم بوده این اتفاقات بیفته
لازم بوده زندگی من ای نطوری بگذره
لازم بوده در این سن
برای من این اتفاقات بیفته
تا فکر کنم و جلو برم
لازم بوده با بابک نباشم
تا این چیز و اون چیزو اون چیز رو بفهمم
واقعا اگه بود
من کی این قدر در اشتیاقم پیش
می رفتم؟
هر چیزی که پیش می آد
من در بستر "عاشق بابک بودن" می فهمم
ساختمون نیمه تموم تو سعادت اباد می ریزه
می گم نکنه غباری رو پنجره ی بابک نشسته باشه
کشتی ها فیبرهای نوری خلیج فارس رو قطع می کنند
می گم لابد بابک الان از قطع شد اینترنت شاکیه
کارگرای فرانسوی ضد سارکوزی اعتصاب می کنن
می گم الان ویزا گرفتن برای بابک سخت تر می شه
خلاصه این که
هر چی پیش بیاد
یه ورقه امتحانی جلوی منه
که یه سوال و فقط یه سوال روشه
این مساله به بابک چه ربطی داره
و چجوری به اون می شه مربوطش کرد
خودمو این طوری تسلی می دم که
عاشق بابک موندن من با این ترتیبی که
عاشق بابک موندم
باعث فهمیدن این چیزایی شده که فهمیدم
و باعث داشتن این حس هایی شده که دارم
تا اگه روزی روزگاری با هم بودیم
قدرشو بدونم و رو حساب رفتار کنم
و بدین ترتیب
عمری در فهمیدن معنای عاشقی می گذره
بدون این که از خودش خبری باشه
هیچ خبری
هیــــــــــچ
/Ahdiyeh..jpg)
سلطان قلبم کجایی کجایی
رفتی که بر من گشایی گشایی
دروازه های بهشت طلایی
اما صد افسوس
رفتی شو برد از کفم زندگانی
عشق و امید مرا در جهانی
رفتی کجا ای که دردم ندانی
دردم ندانی

بابک عزیزم
شرمنده و متاسفم از این که
انسان ها برای مفاهیم پدیدارشناختی
مثل عمر و اشتیاق اسم های فلسفی گذاشتن
یعنی با اسم گذاشتن
به یه مفهوم مجرد حیات ملموس دادند
و این توهم رو ایجاد کردن که
می شه این مفاهیم رو هم مثل کارد و چنگال
جابجا و دادوستد و لمس و حس کرد

ولی به هر حال من هم انسانم
من هم خودمو حسمو عمرمو اشتیاقمو
همین طوری شناختم
و راهی جز این نیست
برای شراکت در وجود
اگه هر آدمی
نه که ساکن یه جزیره باشه
اصلا خودش یه جزیره ی دیگه بود
معنای زندگی
چیزی غیر از این که هست می شد
اگه مثلا ماها دانشگاه نمی رفتیم
یا چه می دونم مثلا فشن در کار نبود
گردش چرخ خدا کمتر نمی شد
ولی تصور کنین انسان ها
بدون دخالت فرشته ای به اسم مادر
به وجود می اومدن و بزرگ می شدن

یا مثلا حکومت در جوامع انسانی
لازم نبود و شکل نمی گرفت
معنای زندگی ما و درک ما ازش
با الانمون فرق می کرد
نمی دونم چی می شد
هیچ کس نمی دونه چی می شد
خلاصه این شد که منم ازشون تبعیت کردم
و بر هر دلالت انتزاعی
مثل زندگی و عشق اسمی گذاشتم
یا بهتره بگم اسم های گذاشته شده رو پذیرفتم
برای چی؟
برای این که بتونم به تو تقدیمشون کنم
با این که می دونم نمی پذیری
گرچه می دونم نمی پذیری
خصوصا چون می دونم نمی پذیری

نیاز به حضور یه نفر آدم برامون این قدر شدیده
این قدر واقعیه
که وقتی نیست می خوایم هر کاری کنیم
تا باشه
ولی وقتی هست این کارارو نمی کنیم
تا بمونه
مثل محمدسعید
که وقتی با هم بودیم
انگار داشت زندگی خودشو می کرد
یعنی اگه بعدترها نمی گفت
من هیچ وقت راهی نداشتم به این که
حتی ذره ای شک کنم که دوستم داشته
حالا که مدتیه با هم نیستیم
روزبه روز اشتیاق جملاتش زیادتر می شه
من چقدر باید ابله باشم تا باور کنم؟
بعضی آدما مثل بوق یه گاری هستن
وقتی دورن می شه حرفاشونو شنید
وقتی نزدیک می شن
چنان گوش خراشن که باید ازشون فرار کرد

ای فرزند انسان
بنشین فکر کن
ببین چی می خوای چی نمی خوای
اونیو که واقعا می خوای
برو به خاطرش خوب شو و
برای به دست آوردنش تلاش کن
اونیو که نمی خوای شجاعانه و محترمانه کنار بگذار
***
برای فهمیدنش لازم نیست افلاطون باشی
ولی برای عملی کردنش لازمه ارسطو باشی
اولین بار چند ماه قبل دیدمش و خیلی سریع دوست شدیم
تقریبا همون روز اول که همو دیدیم
هم سنه، خنده رو و متعادل و البته مثبت
زن داره دانشجوئه اسمش هم پدرامه
بعد از چندین بار که همو دیدیم و کلی چیزها از هم می دونیم
هفته ی قبل باز اس ام اس داد که بیا ببینمت
به بهونه ی درس خوندن
و البته تابلو بود که جریان چیز دیگه ایه
سه ساعت راه رفتیم
و دو بار تکرار کرد که من اگه زن نداشتم ....
من هم بحثو منحرف کردم که ادامه نده
یه حرفش که برام تکان دهنده بود این بود
که گفت تو با بابک داری تقاص بدرفتاری هات
با دیوید و امیر و میلاد و آرا و ... رو می دی
یخ کردم و پشتم تیر کشید ... واویلا
نکنه بابک هم یه روز بابت من اذیت شه
من مثل یه فکر مضر مثل یه وسواس بی دلیل
یهو یه روز از تو تاریکی جهیدم تو زندگیش
نه دعوتی نه خوش آمدی
در نهایت بی کلاسی دوپایی پریدم تو فضای مقدس فکریش
البته پذیرفته نشدن من دلیلش چیز دیگه ای بود
ولی به هر حال نخواست و نگرفت
من چی کار کردم؟ از این ور گیر شدم
موندم
همین طور جلوی درب کلبه اش نشستم تا بیاد ببینمش
همین طور من خودمو خرج کردم و جوابی نیومد
و کماکان می کنم و نمی آد
حالا اگه قرار باشه بابک بابت نخواستن من اذیت شه
و بخواد پای با من نبودنشو بخوره
من دکور این سیستمو عوض می کنم
بالا و پایینشو یکی می کنم
اگه واقعا به این دلیل اذیت بشه چی؟
سلام بابک جون خوبی داداش؟ چه حالی داد گفتم داداش بهت
برنامه ی رفتنت چی شد؟ درس دانشگات این ترم چی شد؟
من ده واحد درس دارم. این ترم نمی آی دانشگاهمون؟
هم هوا سرد شده
هم غروبا پاییزی و دل گیر
هم شبا طولانی
این روزا فکرت بیشتر از همیشه تو ذهنمه
گاهی می تونم با یه فکری با یه ذهنیتی خودمو آروم کنم
اون وقتاس که تحمل می کنم تا بگذره
اما گاهی هم نمی تونم
اون وقته که می رم تو فاز دپ و پریودی
هر وقت صدای پیانو می شنوم
هروقت فرانسه می خونم
یا حرف از کانادا یا سعادت آباد یا رشته ی کامپیوتر می شه
بیشتر از وقت های دیگه دوست دارم بیام سراغت
پیشت
طرفت
اما همیشه جلوی خودم رو می گیرم
ایرادی نداره
اگه واقعا هنوز دوست نداری
یا فکر می کنی ارزششو ندارم
ترجیح می دم هر طور تو دوست داری باشه
فقط امیدوارم این پیام های وقت و بی وقتم
برات ناراحت کننده نباشه
***
بابک تو دوست داشتنی ترین موجود این عالمی
کمه کسی که تو رو ببینه و بشناسه
و نخوادت
از اون جایی که خودت به این مساله آگاهی
پس حتما علاقه ی من برات توجیه شده اس
سرتو درد آوردم ستاره
مرسی که پیاممو خوندی
بوس

ابله و ابله تر
تو یه سیکلی افتادن که
نابودی اش حتمیه و نزدیک
ابله که هفتاد و یک سالشه
چیزی به مردش نمونده
مردنی که یه ملت رو عمیقا شاد می کنه
حتی اگه بعد از مردنش اوضاع ما بدتر شه
و یکی بدتر از اون به ما مسلط بشه
باز هم مردنش دل این همه ایرانی
ستم دیده ی توهین شنیده ی
تلخی چشیده ی تحقیر شده رو شاد می کنه
ابله تر هم که خودشو بکشه
چهارسال دیگه می ره تو باقالی ها
این همه قتل و غارت و تجاوز و کشتار
جز همین دوره ی چهار ساله
چیزی نصیب محموتی نمی کنه
ولی با سقوطش از مسند حکومت
کی ناراحت و دل تنگ می شه به نظرتون؟
حتی کاسه لیس هاش
حتی دستمال کش هاش
عمرا ...
خاتمی رییس جهور بود
وقتی رفت محبوب قلوب بود و موند
حتی دشمنای ...ونی که داشت
(منظورم خونی بود)
جز خوش تیپی ایرادی نداشتن ازش بگیرن
و این خودش یه هنره
محموتی باید سال ها زیر دست
میک آپ آرتیست و ماساژور و هیردرسر
لیفتینگ و پیلینگ و مش و هایلایت بشینه
تا بشه چنین ایرادی ازش گرفت
بالاخره یه کسی رو پیدا کردم که
می تونیم از عشق با هم حرف بزنیم
بی ناراحتی بی نگرانی بی ملاحظه
شما هم ناامید نشید
بگردید
بالاخره تو این دنیا تو این کشور تو این شهر
هستن کسایی
هست کسی
که بشه باهاش از اون حرف ها زد

سلام گل قشنگم
صبحت بخیر
خوبی؟ خب خوابیدی؟
چیزی می خوای برات بیارم؟
پاشو بیا بیرون از تو رختخواب دیرت می شه
من هم دارم می رم
خداحافظ قربونت برم دوستت دارم بای
این کل خواسته ی من از دنیا بود
که باشه و بتونم مثل الان که دارم می رم
این چند تا کلمه حرف رو
بهش بگم و برم

בלילות מנסה, לא נרד, בגללך כל דמעה מלוחה. אל תחשוב שאני מתלוננת, תפילתי היא פשוט לראותך, לחבק את האיש שבך. והילדה הקטנה שהכרת, השתנתה, מבינה קצת יותר. אבא בוא וחזור כבר הביתה, שנשב, לפחות לדבר. בלילות רק אותך מדמיינת, בחדרי כאן מול תמונתך. אל תחשוב שאני מתעלמת, מחכה בכל יום לשובך, עם הלב שפועם את שמך. והילדה הקטנה...
بالیلوت مناسا و لو نیردمت بیگلالخا کول دیما ملوخا ال تخشوو شه آنی میتلوننت تفیلاتی هی پراشوت لیراوتخا لخابک ات هاییش شبخا وهایلد هاکاتان شهیکارتا هیشتانتا موینا کتزات یوتر هاوا بو وخازور کوار هابایتا شنشو لفاخوت لدابر بالیلوت راک اوتخا مدامینت بخادری کان مولی تموناتخا ال تخشوو شآنی میتالمت مخاکا بخول یوم لشووخا ایم هالو شپوئم ات شمخا
شب ها تلاش می کنم اما خوابم نمی بره این اشک های شور همه اش مال توئه فکر نکنی دارم شکایت می کنم بلکه این ها دعاهای منه برای دیدن تو تا مردی رو که در تو هست در آغوش بگیرم و اون پسر کوچولویی که شناختی الان بزرگ شده و کمی بیشتر می فهمه بیا عشق من برگرد به خونه تا بنشینیم با هم حرف بزنیم شب ها فقط تورو تجسم می کنم و تصویرت تو اتاقم روبرومه فکر نکنی بی خیالتم هر روز منتظرم برگردی صدای ضربان قلبم اسم توئه

افرادی مثل شریعتی که هنر عاشقی رو ندارن
و شاید هم اصلا نفهمیدن عشق چیه
اصرار دارن دوست دارن بهتر از عاشقیه
حرفیه که امروز
تو دهن هر دانشجوی دختر و پسری هست
این فاجعه ی معرفت شناختی
دو بعد داره
نه اونی که این حرف رو زد عشقو فهمید
نه اونایی که حرفاش رو تکرار می کنن
حرف شریعتی رو فهمیدن
از این همه آدم همج الرعاع دهن بین
بپرس یعنی چی که عشق از دوست داشتن برتره
اگه یه نفر فقط یه نفر تونست روشن کنه
و حواله ات به مجهولات نکرد
و مثل آدم جوابتو داد و نپیچوند
من اسمم رو عوض می کنم
و اما خود شریعتی تحفه
این برتر دیدن یعنی چی؟
وقتی کار کسیو با کسی مقایسه
و بر اون اساس قضاوت می کنی
این خودبرتربینی نیست؟
این مسلک آخوندهای عوضی نیست؟
وقتی کاری که متضمن
تضییع رفاه سایرین نباشه
وقتی آسایش دیگرونو از بین نبره
چه گیری داری بگی نه
اون بده این خوبه
که چی مثلا؟
مگه همه ی آدم ها مثل همن؟
مگه درمون درد همه یکیه؟
اگه خوب و بد معنی داشته باشه
که البته نداره
برای هر کسی خوب یه معنای مشخصی داره
اگه کسی این قدر شعور نداره
که درست و غلطشو تشخیص بده
طبعا این قدر هم فروتنی نداره
که بیاد از کس دیگه ای بگیره تکلیفشو
خصوصا از چون تویی
که آلوده به افیون دین هستی
اگه هم خودش می فهمه
پس اصلا تو چی کاره ای؟
واقعا حسن وجودی یکی مثل شریعتی
تو کشور مذهب زده ی ما چیه؟
مسخره اش این جاست که
علی رضای فرصت طلب
بدون این که کسی اعتراض کنه
فرمودن من به حضور محموتی افتخار می کنم
بدبخت افتخار
یاد روزگاری به خیر
که افتخار کردن حساب داشت
بگو آخه دلقک تو کی هستی بخوای
که افتخار کنی ای نکنی؟
مگه مجری به حضور مخاطب افتخار می کنه؟
اون هم مخاطب فرمایشی و فرمالیته ای
مثل رییس جمهور
اون هم رییس جمهوری مثل محموتی
این افتخار مال وقتیه که کسی
حیثیتش نژادش اسمش دانشش نمی دونم
یه چیزیش مورد توهین و انتقاد قرار بگیره
مثلا یهودی بودن افتخار داره؟
مادر یهودی منوهین اسمشو گذاشت یهودی
چون احساس کرد
که طبق معمول تاریخ
یهودی بودنش داره دست کم گرفته می شه
بهش توهین و تحقیر روا داشته می شه
اسم بچه شو گذاشت یهودی
که یعنی من قبول ندارم
وقتی می گین یهودی ها این ایرادو دارن اون ایرادو دارن
وگرنه خود یهودی بودن مگه افتخار داره؟
تو هم آقای فرصت طلب
هیچ دلیلی نداشت دست پیشو بگیری
قبل از این که بایکوتت کنن
خودت خودتو حکومتی کنی
اگه محموتی تحویلت بگیره
نونت تو روغنه یه چهار صباحی
ولی آدم بودن چی؟
با شعورت با وجدانت چی کار می کنی؟
خوشحالی که برای قاتلی
مثل محموتی خوش رقصی می کنی؟
چقدر منو یاد فاحشه ی رقاصی می اندازه
که به عنوان پاداش رقص
و مزد هم خوابگی با پادشاه
از هیرود سر یحیی تعمید دهنده رو خواست
خرداد سال هشتاد و هشت یکی یه کاری کرد
جماعت متحیر شدند چه کنند
یه عده این وری شدند
یه عده هم خدای نکرده اون وری
و مثل فیلم عصر یخ بندان
این گروه بندی تا ته ته ریشه دووند
یه طرف امثال شجریان و اصفهانی ان
یه طرف علیرضای فرصت طلب
و امثال علی آبادی و سعیدلو
هیجدهم مهر سال هشتاد و هشت
فرصتی بود برای این که
محمد اصفهانی عزیز
تکلیف خودشو با مردم، وجدانش
مملکتش و درستی-نادرستی روشن کنه
این شد که دامنش اومد دستمون
و ارج و منزلتش در نظرمون صدبرابر شد
چون نشون داد انسانه
از اون طرف یکی مثل علیرضای فرصت طلب
که تا دیروز* هم کسی نبود
و از این به بعد هم ذره ای برامون ارزش نداره
از دیروز به بعد
شد مهره ی بی ارزش حکومت قاتل
بگو آخه آواز این کجا و آواز اون کجا
بگو نامرد اگه دلکش نبود
کسی تو رو می شناخت و می پذیرفت؟
=
* یادم نمی ره استادمون
روزی که می خواست نت شناسی درس بده
گفت می دونی چرا
وقتی افتخاری می خونه حال آدم به هم می خوره؟
به این دلیل به اون دلیل
من مرده شماها زنده
اگه روزی علیرضا فرصت طلب رو دیدید
از قول استاد من به ایشون بفرمایید
برای خواننده شدن
مخصوصا خواننده ی محبوب مردم شدن
چیزایی مورد نیازه که
با اون چیزایی که تو دنبالشونی
و داری خودتو بابتش تیکه تیکه می کنی
زمین تا اسمون فرق می کنن
برو دوزار معرفت یاد بگیر پسر
از وقتی مرد به سبیل تاب داده اش شناخته شد
خودفروش هایی مثل علی رضا فرصت طلب
خرمهره هایی شدن که
حکومت قاتل
با این توهم باطل که هم رنگ گوهر هستند
گذاشت شون جای چهره های از دست رفته ای
مثل دکتر اصفهانی
بدا به حال کسی که بپذیره
من خیلی دنبال کاریکاتورش گشتم تا بذارم
نبود
اگه خبر جانشینی اصفهانی
به خاطر امتناع مشارالیه از خواندن
در حضور محموتی درست باشه
به زودی کاریکاتورهایی رو ازش شاهد خواهیم بود
تحفه تو چند تا دستگاه مختلف هم همیشه آواز می خونه
ای کاش تو هیچ کدوم نمی خوند
بابک عزیزم
روز و شب منی
همین اسمت
فقط همین کلمه ی چهار حرفی
چهارجهت زندگیم
چهار ستون حیاتمه
کوچک ترین خواسته ات
به مهم ترین حقوق جمع ارجحه
کاش بودی با هم این چیزا رو می فهمیدیم
***
گاهی فکر می کنم
اگه کس دگه ای جای بابک بود
چه سوء استفاده هایی
از این احساس و حرف های من می کرد
ولی خوب
باید یه فرقی بین اون و بقیه باشه
که اونا برام بابک نشدن
ولی اون شد
کاری از دست انسان ساخته نیست
همه مجبوریم به جبر موقعیت
بهتره بگیم
همه اسیریم تو دست کمدی موقعیت
یادش بخیر ترم پنج که بودیم
این طرف من
زنجیر و حلقه و دست بند و ...
اون طرف مجید
که بی کت و شلوار دست شویی هم نمی رفت
طبیعیه که چشم نداشتیم همو ببینیم
ولی حالا
چون تنها پسرای دانشکده ایم
دیگه کسی نیست
مجبوریم با هم باشیم
تا تجریش پیاده بریم
با هم پول رد وبدل کنیم
سراغ همو بگیریم
امروز دیگه تسلیم شد
شماره ام رو هم گرفت حتی
اگه چند تا پسر دیگه بود
ما با هم این قدر نزدیک می شدیم؟
وای عمرا
من که هنوز هم دارم مقاومت می کنم
اینه که وقتی تک زنگ زد
شماره شو سیو نکردم
تروخدا نگید حمید داره خودشو .. می کنه
چیکار کنم تردید دارم
حرف اونیو که می گه دوستم داره
باور نمی کنم
(چقدر اذیت شد یه ذره بچه)
چه برسه به این یکی که مجبوره تحملم کنه
خدایا خودمونیم ها
فکر کنم خودتم قبول داری
مرده شور این خلقتت رو ببره
خیلی عوضی هستی اگه قبول نداشته باشی
دین که اساسا گزاره هاش
باورناپذیر و غیرقابل رد و اثبات هست
حالا فرض کنید
یه کسی بیاد یه ذهنیتی رو تعریف کنه
که در چرتی به پایه ای برسه
که عقل گراها نتیجه بگیرن بهتره
برگردن به اصل دین
روشی چنان ضایع
که دین در برابرش اصل و عقلی به نظر می آد
معرفی می کنم
فضل الله حروفی استر آبادی
نزد اون وری ها
و شمعون بر یحیی
در نزد این وری ها
چنان گوی چرندگویی رو از هم ربوده اند
که جماعت هم صدا می گن
از مسیر دین منحرف نشین
چرا که خرافاتش تا او حد شدید نیست
حالا یه سوال
چی انسان رو می بره به این پایه از پستی
چی باعث می شه آدمی زاد
اینقدر هواپرست بشه
آخه چقدر می شه هذیان رو رشد داد
الفبایی رو که می دونی
فرمش متحول شده در تاریخ
چطوری یه جوهر اصیل اصالت بخش معرفی می کنی؟
اون کامنت نویس بی تربیت حق داره
اگه هر کسی این حرف دین رو باور کنه ابلهه
می خواد بابای من باشه
می خواد خود من باشم
ولی یه سوال
کی گفته خونواه ی من مسلمونن؟؟
خورد تو حالت جیگرتو بخورم؟
کل حجتت مبتنی بر اسلام خونواده ی من بود؟
نگفتی شای ضایع شی
بخور صفا کن
تو کلاس نمایشنامه خونی
دیگه جلو نرفتم
ساعت ها عقب نشستم و گذاشتم بچه ها جلو برن
چقدر از خودم بدم اومد
چون تو دو جلسه ی قبل
نقش اصلی رو خودم برداشته بودم
البته تو نمایشنامه های مولیر
نقش اصلی یه مرده که زن ها رو تحقیر می کنه
یعنی خود خودم
به اضافه ی این که چون روون تر می خوندم
فکر می کردم درستش اینه که
من نقش اصلی و مفصل تر رو داشته باشم
ولی امروز حالم از خودم بهم خورد
از این به بعد محاله خودمو
برتر و بالاتر از این بدبختا ببینم
که دارن تو این کلاس
زیر بار اسنوبیسم من له می شن
قدیم تر ها محتوی سینما و مجلات
خونه های بزرگ و زیبا
لباس های اتو شده و تمیز
انگار برای تن این ضخصیت ها دوخته ای
چهره های زیبا دماغ های خط کشی
چشم های بادومی یه عالمه آرایش
مثل وارن بیتی تو فیلم شکوه علف زار
که همه اش تو بیابون اتفاق می افته
ولی همیشه بوی عطر و خط اتوی شلوارش بیداد می کنه
اون دوره پر بود از توهم های تو خالی و هیجانات گذرا
خوش حالی های سطحی تو سینما
برای نامزدهایی که می رفتن اون جا که همو ببوسن
و هنوز برای انسان بعد از جنگ دوم
روشن نشده بود وجود چه چیز مسخره ایه
ولی حالا
کیو داریم خوشگل باشه؟
براد پیت؟ عین افغانی ها می مونه
خوش هیکله بازی اش خوبه ولی بی گفتگو زشته
زیباترین و دخترونه ترین پسرها
جاشونو دادن به بازی های عالی
چقدر مردا ها آه بکشن که شبیه
پل نیومن نیستن؟
چقدر زنا آرزوی دماغ آدری هپبورن رو بکنن؟
امروز دیگه احساس افراد معطوف به فرد نمی شه
و از زیبایی باور ناپذیر یه نفر آدم
مثل بیورن اندرسن و غیر اون تحت تاثیر قرار نمی گیره
به جاش بازی خوبه
زندگی خوبه
اخلاق خوبه که تحت تاثیر قرار می ده
این خلاصه ای از محتوای کنفرانس امروزم بود
امروز بالاخره یخ کردم
ای ول
یک سال صبر می کنم تا هوا خنک شه
تا سرماشو حس کنم
و از تصور دستای سردش
از یخ کردن دستام لذت ببرم
نهایتش اینه که نتیجه می گیرین من خلم
این که اصلا درک تازه ای نیست
خیلی ها قبل از شماها اینو فهمیدن
هفته ها وقتم رو صرف ویکا کردم
که پیروانش در جرگه ی ملحدین عزیز
معاصر قرار می گیرن
و معتقد به جادو و خرافات عجیبی هستن
امروز سر درس تحلیل متون
که تاثیر فلسفه ی شرق بر غرب رو کشیدیم وسط
صحبت از ابن عربی شد
دلم خواست
دوست دارم یه مدت هم از خودی ها بخونم